قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1761

تاريخ الفي ( فارسى )

واقف نگردانم . بويه اظهار افلاس كرد . منجّم ده دينار طلبيد . بويه از اداى آن نيز اظهار عجز نمود . آخر الأمر ، منجم گفت : اين خواب دلالت مىكند بر آنكه تو را فرزندى باشد كه در آن بلاد ، كه آتش روشن كشتند ، حكومت كنند و نايرهء اقبال ايشان در اطراف جهان اشتعال يابد « 1 » . چون اولاد بويه هر سه در آن مجلس حاضر بودند بويه به منجّم گفت : فرزندان من اينهااند كه مىبينى و من فقيرم . اين جماعت به كدام قدرت و توانايى پادشاهى توانند كرد ؟ ! ظاهرا با من استهزا و مسخرگى مىكنى . گفت : لا و اللّه ، اوقات ولادت ايشان را به من بگوى تا من در آنكه طالع ايشان تأمل نمايم . بويه در ساعت تولد آن سه سعادتمند را كه يكى على بود و دويم حسن و سيّم احمد ، نوشته به منجّم داد . منجّم بعد از تأمّل و انديشه اوّلا دست پسر بزرگتر را كه على نام داشت و در ايّام حكومت به « عماد الدّوله » ملقّب گشت ، ببوسيد و گفت : نخست پادشاهى به اين فرزند تو رسد . آنگاه دست احمد و حسن را نيز بوسيد و گفت : اينها نيز به سلطنت خواهند رسيد . چون اين هرسه برادر اين سخن از منجّم شنيدند سوداى سلطنت بر دماغ ايشان مستولى گشت ، بنابراين فى الحال رفته ملازمت والى گيلان ، مرداويج ، را اختيار كردند . چون مرداويج بعضى بلاد عراق را به تصرّف درآورد ، علىّ بن بويه را با برادران او به كرخ فرستاد و خود عزيمت اصفهان كرد . در آن وقت ، در اصفهان از قبل المقتدر باللّه ، مظفّر بن ياقوت حاكم بود . چون از آمدن مرداويج خبر يافت تاب مقاومت او نياورده در ساعت از اصفهان گريخته پيش پدر خود ، ياقوت ، به شيراز رفت و مرداويج از روى استقلال تمام به اصفهان درآمد . ياقوت چون بر اين حال اطلاع يافت با لشكرى بىكران متوجّه اصفهان شد . بعد از جنگ [ مرداويج ] غالب آمد و ياقوت روى به هزيمت نهاد و در وقت مراجعت با دو هزار كس متوجّه كرخ شد كه علىّ بن بويه با برادران در آنجا مىبود . از اتّفاقات حسنه كه على بويه را روى نمود يكى آن بود كه چون خبر توجّه ياقوت به جانب كرخ شايع شد ، جمعى از ديالمه كه از على بويه آزردگى خاطر داشتند ، گريخته پيش ياقوت آمدند . ياقوت از آنجا كه بخت او برگشته بود فرمود تا همهء آنها را گردن زدند . بنابراين ، جماعتى از ديالمه كه با على بويه مانده بودند ، با وجود آنكه معدودى چند بيش نبودند دل بر مرگ نهاده با ياقوت جنگ كردند . در روز جنگ ، ياقوت جمعى از پيادگان لشكر خود را فرمود كه پيش رفته آتش در قارورهاى نفط زدند ، امّا چون عنايت الهى شامل آل بويه بود بادى صعب از پيش روى پيادگان ياقوت در جنبش آمده و آتشها بازگشته به جامه‌هاى ايشان افتاد و پياده‌ها روى به گريز نهادند . چون سواران گريختن پياده‌ها را مشاهده كردند بىآنكه حقيقت حال را معلوم نمايند ايشان نيز روى

--> ( 1 ) . نيز ؛ - هندوشاه ، تجارب السّلف ، ص 214 به بعد .